اوقات خوش آن بود که با دوست بسر رفت
باقي همه بي حاصلي و بي خبري بود
خوش بود لب آب گل وسبزه و نسرين
افسوس که آن گنج روان رهگذري بود
خود را بکش اي بلبل از اين رشک که گل را
با باد صبا وقت سحرجلوه گري بود
هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ
از يمن دعاي شب و آه سحري بود




