با سلام دوباره یا شاید چند باره خدمت شما ساقیان و علاقه مندان به ادبیات این مرز و بوم. این مطالب برگرفته از کتاب ( کلیات دیوان وحشی بافقی ) است و هر جایی به تورتون نمیخوره...
وحشی بافقی

نام وحشی بافقی کمال الدین و بقولی شمس الدین محمداست ، وی از مردم بافق می باشد و برخی کرمانی و برخی یزدی نگاشته اند ، این شاعر شیرین سخن در پنجاه و دوسالگی زندگی را بدرود گفته است ، و چون تاریخ وفاتش(991) است پس میتوان گفت که در (939)چشم به دنیا گشوده است. وحشی از خاندان متمکن و توانگر بوده ، و خانواده اش اهل فضل و دانش شمرده می شدند ، چنانکه مقلب به لقب(مولانا)بوده اند ، وی روزگارش را در شهر کاشان به مکتب داری می گذرانده است. وحشی در شهر کاشان با شاعرانمعروف آن سامان حشر ونشر داشته ، ولی عاقبت کارشان به هجو یکدیگر کشیده است0 از جمله این شعرا میتوان گویندگان زیر رانام برد :1-مولاناکمال الدین محتشم کاشانی ، 2-ضمیری همدانی ، 3-فهمی کاشانی، 4-شجاع کاشانی ، 5-غضنفر گلجاری 0
اما مولانا شرف الدین علی بافقی که وحشی و برادرش متخلص به مرادی از شاگردان وی بوده اند ، از شاعران نامی دربار شاه تهماسب صفوی و از عقاب مولانا شرف الدین علی یزدی موخر شهیر و مصنف تاریخ ظفر نامه بوده است . از شاعران دیگری که با وحشی ارتباط داشته ان اینها را می توان شمرد :میرزا محمد ولی دشت بیاضی متخلص به ولی ، و حافظ حاجی بیگ قزوینی ، و قاضی قلندر هروی ، و آدینه قلی بیگ تابعی .
در کل شیوه ی شعر وحشی بسیار دلنشین ، و مخصوصا غزلیاتش سخت دل انگیز و پر از سوز وگداز است ، طبعش بی نهایت روان و گفتارش در حد سهل و متنع و فوق العاده سلس وساده وموثر است ، به طور کلی نفوذ صاحب دلان نتیجه ی سلاست بیان ، و شیوایی و شیرین گفتار ، و نغزی دلنشینی اشعارش می باشد.معروف است که او از روش بابا فقانی پیروی میکرده است ، در صورتی که بسیار از غزلیاتش بویژه ترجیع بند عارفانه ی معروفش با شهرت جانگیرش در میان آثار شعرای متوسطین بیهمتاو در اوج رعفت است .
غزلیات:
تا به آخر نفسم ترک تو در خاطر نیست عشق خود نیست اگر تا نفس آخر نیست
اثر شیوه ی منظور کند هر چه کند میل این فته نخست از طرف ناظر نیست
عیب مجنون مکن ای منکر لیلی که درو حالتی هست که آن بر همه کس ظاهر نیست
دیده گستاخ نگاست بر آن مست غرور در کمینگاه نظر غمزه مگر حاضر نیست
همه جا جلوه ی حسن تو و مشتاق وصال همه تن دیده و بر نیم نظر قادرنیست
وحشی آن چشم کزو نیست ترا پای گریز
بست چون پایتو بی سلسله گر ساحر نیست
ماه من گفتم با من مهربان باشد نبود مرهم جان من آزرده جان باشد ، نبود
از میان بی مجبی خنجر بخون من کشید اینکه اندک گفته گویی در میان باشد ، نبود
بردلم صد کوه غم از سرگرانیهای او بود اما اینکه بر خاطر گران باشد ، نبود
خاطر هر کس ازر می شد ، بنوعی شادمان شادمان گشتم که با من همچنان باشد ، نبود
وحشی از بی لطفی او شکایت داشتم
پیش او گفتم که یارای زبان باشد،نبود
دور از چمن وصل یکی مرغ اسیرم ترسم که شوی غافل ودر دام بمیرم
خواهم که شوق از نظر لطف تو غایب هر چند که پر دارم و بسیار حقیرم
گر آب فراموشی ازین بیشتر آید ترسم که فرو شوید از آن لوح ضمیرم
جان کرد وداع تن و برخاست که وحشی
بنشبن تو که من در قدم موکب میرم
"ط"
تکیه کردم بر وفاداری او غلط کردم ، غلط باختم جان در هوای او غلط کردم ،غلط
عمر کردم صرف او فعلی عبث کردم ، عبث ساختم جان در وفای او غلط کردم ، غلط
دل به داغش مبتلا کردم ، خطا کردم ، خطا سوختم خود را برای او غلط کردم ، غلط
اینکه دل بستم به مهر عارضش بد بود ، بد جان که دادم در هوای او غلط کردم ، غلط
همچو وحشی رفت جانم در هوایش حیف
خو گرفتم در جفای او غلط کردم ، غلط
قطعات:
وفاداری
رفت محیا شبی به خانه و دید زن خود را با غیاث بازاری
گفت ای قبحه این چه اطواراست دیگران را به خانه می آری
سخنی در جوار شوهر گفت که از آن فهم شد وفاداری:
چکنم که آن نمی توانی کرد تو که صد من دل و شکم داری
"اسب لاغر میان به کار آید روز میدان نه گاو پرواری"
***
هجو شراب
از من مرنج ای ز تو شادی جان من گر لب گشده ام پی هجو شراب تو
زیرا که او قباحتبسیار کرده است دی شب بجامه ی من و با جامه خواب تو
رباعیات:
اندر ره انتظار چشمی که مراست بی نور شد و وصال تو ناپیدا
من نام برگردانم و یعقوب شدم ای یوسف من نام تو یعقوب چراست
***
تا در ره عشق مبتلای تو شدم با صد غم و درد مبتلای تو شدم
لیلی وش من حال زارمبنگر مجنون زمانه از برای تو شدم
بیست و نهم خرداد 1385 ساعت 1:6 AM|نوشته شده توسط ROOZBEH | موضوع: وحشی بافقی | لينک ثابت |






زنی که بتواند در جوانی مفاهیم ماندگار و بالنده ای چون « پرواز را به خاطر بسپار ، پرنده مردنی است » را به ادبیات کشوری تقدیم کند که بزرگانی چون مولانا و حافظ را در خود پر ورانده است ، کسی نیست که بشود او را با حساب سال و ماه و مداراک تحصیلی و جایزه های ادبی ارز یابی و توصیف کرد .فروغ فرصت چندانی برای زندگی نداشت و گویی این را خودش بهتر از هر کسی میدانست ، برای همین هم در دوران عمر کوتاه خود ، از آموختن ها ، هر چه را می توانست در خدمت شعر بگیرد ، آموخت و لحظه ای هم از تجربه کردن باز نماند.فروغ در 15 دیماه سال 1313در امیریه تهران متولد شد و جسم فروغ در 26 بهمن 1345 به گورستان ظهیرالدوله سپرده شد.