تبليغاتX
<%@ Language=JavaScript %> گنج ادب
گنج ادب
گنجینه ادب و عرفان پارسی

درود بر شما عرفان

در این پست سعی کردم ابیاتی متفاوت از رباعیات خیام را برای شما دوستان گذارم

البته برای خواندن متن کامل رباعیات به لینک زیر مراجعه فرمایید

رباعیات خیام

خيام (۴۳۰-۵۱۷ ه./۱۰۳۸-۱۱۲۳ م)


ابوالفتح عمرابن ابراهيم خيام يا خيامی نيشابوری مشهور به حکيم عمر خيام، فيلسوف، رياضی دان، ستاره شناس و شاعر قرن پنجم هجری قمري/ قرن دوازدهم ميلادی است. شهرت او گرچه بيشتر به شاعری است اما در واقع خيام فيلسوف و رياضی دانی بود که به آثار ابوعلی سينا پرداخت و يکی از خطبه های معروف او را در باب يکتايی خداوند به فارسی ترجمه کرد. اولين اشاره ای که به شعر خيام شده، صدسال پس از مرگ اوست.
نوشته اند، که خيام را به تدريس و نوشتن کتاب رغبت چندانی نبود. شايد به دليل آنکه شاگردان هوشمند برگزيده ای پيرامون خود نمی يافت و چه بسا از آن جهت که اوضاع روزگار خود را، که مقارن حکومت سلجوقيان و مخالفت شديد با فلسفه و زمان رونق بازار بحث ها و جدل های فقيهان و ظاهربينان بود، شايسته ابراز انديشه های آزاد و بلند نمی ديد. با اين همه، از او نوشته های بسيار برجای مانده که در قرون وسطی به لاتين ترجمه شد و مورد توجه اروپائيان قرار گرفت. رساله وی در جبر و مقابله و رساله ای ديگر، که در آن به طرح و پاسخگويی به مشکلات هندسه اقليدس پرداخته، از جمله مشهورترين آثار رياضی اوست.
خيام منجم بود و تقويم امروز ايرانی، حاصل محاسباتی است که او و عده ای از دانشمندانی ديگر، در زمان جلال الدين ملک شاه سلجوقی انجام دادند و به نام وی تقويم جلالی خوانده می شود. خيام در باب چگونگی محاسبات نجومی خود رساله ای نيز نوشته است  و ...  برای خواندن ادامه ی متن به قسمت ادامه ی مطالب مراجعه فرمایید...

 

برخيز و بيا بتا براي دل ما                    حل کن به جمال خويشتن مشکل ما

يک کوزه شراب تا بهم نوش کنيم                    زان پيش که کوزه‌ها کنند از گل ما

 

*

چون عهده نمی‌شود کسی فردا را                    حالی خوش کن تو اين دل شيدا را

می نوش بماهتاب اي ماه که ماه                    بسيار بتابد و نيابد ما را

 

*

قرآن که مهين کلام خوانند آن را                    گه گاه نه بر دوام خوانند آن را

بر گرد پياله آيتی هست مقيم                    کاندر همه جا مدام خوانند آن را

 

*

گر می نخوری طعنه مزن مستانرا                    بنياد مکن تو حيله و دستانرا

تو غره بدان مشو که می می نخوری                    صد لقمه خوری که می غلام‌ست آنرا

 

*

هر چند که رنگ و بوي زيباست مرا                    چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا

معلوم نشد که در طربخانه خاک                    نقاش ازل بهر چه آراست مرا

 

*

مائيم و می و مطرب و اين کنج خراب                    جان و دل و جام و جامه در رهن شراب

فارغ ز امید رحمت و بيم عذاب                    آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب

 

*

آن قصر که جمشيد در او جام گرفت                    آهو بچه کرد و شير آرام گرفت

بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر                     ديدی که چگونه گور بهرام گرفت

 

*

ابر آمد و باز بر سر سبزه گريست                    بی باده ارغوان نمیبايد زيست

اين سبزه که امروز تماشاگه ماست                    تا سبزه خاک ما تماشاگه کيست

 

*

اکنون که گل سعادتت پربار است                    دست تو ز جام می چرا بيکار است

می‌خور که زمانه دشمنی غدار است                    دريافتن روز چنين دشوار است

 

*

امروز ترا دسترس فردا نيست                    و انديشه فردات بجز سودا نيست

ضايع مکن اين دم ار دلت شيدا نيست                    کاين باقی عمر را بها پيدا نيست

خيام


ادامه مطلب

بیست و هشتم تیر 1385 ساعت 2:31 AM|نوشته شده توسط ROOZBEH | موضوع: خیام | لينک ثابت |

خدایا عاشقان را با درد عشق آشنا کن

گاهی اوقات در اوج نا امیدی فکر میکنم که شاید این آخرین باری باشد که بتوانم به شما سلام کنم بنابراین دلم میخواهد آنقدر با صدای بلند به شما عرض ادب کنم که وقتی اشعار وبلاگم را

می خوانید ارتعاش صدایم را در آنها احساس کنید

...

البته من نظرات شما خوانندگان عزیز را می پزیرم و تلاش می کنم با عمل به آنها گامی بلند به سوی آرمانهای شما بردارم البته میزان بلند بودن گامهای من به نظرات شما بستگی دارد

 

بیست و سوم تیر 1385 ساعت 1:26 AM|نوشته شده توسط ROOZBEH | موضوع: | لينک ثابت |

رودکی (ف.۳۲۹ ه/۹۴۹ م)

 ابوعبدالله جعفرابن محمد رودکی در تاريخ ادب ايران به عنوان پدر شعر فارسی شهرت دارد. وی در قرن وم هجری قمري/ نيمه دوم قرن نهم ميلادی در روستای بنج رودک، دوفرسنگی سمرقند، زاده شد و در همان روستای زادگاه خويش از جهان رفت. وی از نوجوانی، قرآن را از بر داشت و با صدايی دلکش می خواند و از استادی بنام ابولعبک بختيار، درس نواختن بربط می گرفت. به زودی شهرت خنياگری و آواز خوش او با شعرهايی که خود می سرود، به همه جا رسيد و امير خراسان، نصربن احمد سامانی، را واداشت تا او را به دربار خويش بخواند.رودکی در دربار سامانيان که ايرانيانی آزاد انديش و هنرپرور بودند، از مکنت و تجمل بسيار برخوردار شد. نوشته اند هنگامی که رودکی همراه نصربن احمد از هرات به بخارا می رفت چهارصد شتر زيربنه او بود. وی مردانی بزرگ چون امير نصر سامانی، ماکان کاکی از سرداران و اميران بزرگ ديلمی و ابوالفضل بلعمی وزير دانشمند دربار سامانی را، که جايزه های کلان به او می دادند، در اشعار بسيار زيبا و استادانه خويش ستوده است. با اين همه، رودکی شاعری ستايشگر نبود. شعرش روان، ساده، دل انگيز و سرشار از شوق و ستايش لذات و شادی های زندگی است. و ...  برای خواندن ادامه ی متن به قسمت ادامه ی اشعار مراجعه فرمایید...

 

قصاید و قطعات و ابیات پراکنده ی به هم پیوسته

گر من این دوستی تو ببرم تا لب گور
 
 بزنم نعره ولیکن ز تو بینم هنرا
 
اثر میر نخواهم که بماند به جهان
 
 میر خواهم که بماند به جهان در اثرا
 
هر کرا رفت، همی باید رفته شمری
 
 هر کرا مرد، همی باید مرده شمرا
 

پوپک دیدم به حوالی سرخس
 
 بانگک بر برده با بر اندرا
 
چادرکی دیدم رنگین برو
 
 رنگ بسی گونه بر آن چادرا
 
ای پرغونه و باژگونه جهان
 
 مانده من از تو به شگفت اندرا
 

جهانا چنینی تو با بچگان
 
 که گه مادری و گاه مادندرا
 
نه پاذیر باید ترا نه ستون
 
 نه دیوار خشت و نه زآهن درا
 

به حق نالم ز هجر دوست زارا
 
 سحر گاهان چو بر گلبن هزارا
 
قضا، گر داد من نستاند از تو
 
 ز سوز دل بسوزانم قضا را
 
چو عارض برفروزی می‌بسوزد
 
 چو من پروانه بر گردت هزارا
 
نگنجم در لحد، گر زان که لختی
 
 نشینی بر مزارم سوکوارا
 
جهان اینست وچونینست تا بود
 
 و همچونین بود اینند، یارا
 
به یک گردش به شاهنشاهی آرد
 
 دهد دیهیم و تاج وگوشوارا
 
توشان زیر زمین فرسوده کردی
 
 زمین داده بریشان بر زغارا
 
از آن جان تو لختی خون فسرده
 
 سپرده زیر پای اندر سپارا
 

گرفت خواهم زلفین عنبرین ترا
 
 به بوسه نقش‌کنم برگ یاسمین ترا
 
هر آن زمین که تو یک ره برو قدم بنهی
 
 هزار سجده برم خاک آن زمین ترا
 
هزار بوسه دهم بر سخای نامه‌ی تو
 
 اگر ببینم بر مهر او نگین ترا
 
به تیغ هندی گو: دست من جدا بکنند
 
 اگر بگیرم روزی من آستین ترا
 

 

 

در مدح نصرین احمد

حاتم طایی تویی اندر سخا
 
 رستم دستان تویی اندر نبرد
 
نی، که حاتم نیست با جود تو راد
 
 نی، که رستم نیست در جنگ تو مرد
 

 

 

چون بچه‌ی کبوتر منقار سخت کرد
 
 هموار کرد پر و بیوگند موی زرد
 
کابوک را نخواهد، شاخ آرزو کند
 
 وز شاخ سوی بام شود بازگرد گرد
 

 

 

ابیات پراکنده از مثنوی های اوزان دیگر مثنوی بن مضارع

 

ای بلبل خوش آوا، آوا ده
 
 ای ساقی ، آن قدح باما ده
 

جوانی گسست و چیره زبانی
 
 طبعم گرفت نیز گرانی
 

با صد هزار مردم تنهایی
 
 بی صد هزار مردم تنهایی
 

 


ادامه مطلب

هجدهم تیر 1385 ساعت 3:35 AM|نوشته شده توسط ROOZBEH | موضوع: رودکی | لينک ثابت |

درود بی پایان 

در این پست سعی کردم تعدادی از غزلییات و قصاید از بهار را به انتخاب خودم براتون گذارم

 

ملک الشعرا بهار(۱۲۶۶ه۱۳۳۰ ش/۱۸۸۲-۱۹۵۱)

محمدتقی بهار ملقب به ملک الشعرا ازمردان شعر و ادب و سياست و تاريخ معاصر ايران است. پدرش، محمد کاظم صبوری، ملک الشعرای آستان قدس رضوی بود و در اعياد و مراسم مذهبی اشعاری را که به همان مناسبت سروده بود می خواند. پس از درگذشت او، محمد تقی، که قريحه ای سرشار در سرودن اشعار داشت، هنگام ورود مظفرالدين شاه قاجار به خراسان قصيده ای سرود و به اين طريق لقب پدر را به دست آورد.
ملک الشعرا بهار، که درمشهد متولد شده بود، زبان و ادب فارسی و عربی را نزد استاد معروف زمان خود، اديب نيشابوری آموخت و در جوانی وارد فعاليت های سياسی گرديد. در آن زمان اختلاف بين محمدعلی شاه و نمايندگان مجلس شورای ملی هر روز بالاتر می گرفت. بهار مقاله ها و ترانه های بسيار به نفع مشروطه خواهان در روزنامه خراسان مشهد انتشار داد و به تدريج مشهور شد. در سال های بعد که به عضويت کميته حزب دمکرات خراسان درآمد و روزنامه نوبهار را که ناشر افکار حزب بود منتشر کرد. وی در مقالات خود بيش از همه به دفاع از آزادی زنان و لزوم کشف حجاب پرداخت و به اين جهت مورد تکفير قرار گرفت و حکم قتل او داده شد و ...  برای خواندن ادامه ی متن به قسمت ادامه ی مطالب مراجعه فرمایید...

 

قصاید:

 

ای به روی و به موی، لاله و سوسن!

 

ای به روی و به موی، لاله و سوسن!
 
 سبزه داری نهفته در خز ادکن
 
سوسن تو شکسته بر سر لاله
 
 لاله‌ی تو شکفته در بن سوسن
 
لب لعلت گرفته رنگ ز مرجان
 
 سر زلف ربوده بوی ز لادن
 
آفت جانی از دو غمزه‌ی دلدوز
 
 فتنه‌ی شهری از دو نرگس پرفن
 
هر کجا دست برزنی به سر زلف
 
 رود از خانه بوی مشک به برزن
 
زلف را بیهده مکاه که باشد
 
 دل عشاق را به زلف تو مسکن
 
خود به گردن تو راست خون جهانی
 
 کی رسد دست عاشقانت به گردن؟
 
نرم گردد کجا دل تو به افغان؟
 
 که به افغان نه نرم گردد آهن
 
من نجویم بجز هوای دل تو
 
 تو نجویی بجز بلای دل من
 
نازش تو همه به طره‌ی گیسو
 
 نازش من همه به حجت ذوالمن
 
مهدی‌بن‌الحسن ستوده‌ی یزدان
 
 شاه علم‌آفرین و جهل پراکن
 
کار گیتی از اوست جمله به سامان
 
 پایه‌ی دین از اوست محکم و متقن
 
خرم آن روی، کش نماید دیدار
 
 فرخ آن دست، کش رسید به دامن
 
آن که جز راه دوستیش بپوید
 
 از خدایش بود هزار زلیفن
 
پای از جاده‌ی خلافش برکش
 
 دست در دامن ولایش برزن
 
ای ولی خدای! خیز وز گیتی
 
 بیخ ظلم و بن ستم را برکن
 
پدری را تویی پسر که هزاران
 
 گردن بت شکست و پشت برهمن
 
بتگران‌اند و بت‌پرستان در دهر
 
 خیز و تنشان بسوز و بتشان بشکن
 
چند ای خسرو زمانه! به گیتی
 
 بی‌تو خاصان کنند ناله و شیون؟
 
به فلک بر فراز رایت نصرت
 
 خاک در چشم دیو خیره بیاکن
 

 

 

ای به خامه! دوتاشو به خط مگذر

 

ای خامه! دو تا شو و به خط مگذر
 
 وی نامه! دژم شو و ز هم بردر
 
ای فکر! دگر به هیچ ره مگرای
 
 وی وهم! دگر به هیچ سو مگذر
 
ای گوش! دگر حدیث کس مشنو
 
 وی دیده! دگر به روی کس منگر
 
ای دست! عنان مکرمت درکش
 
 وی پای ! طریق مردمی مسپر
 
ای توسن عاطفت! سبکتر چم
 
 وی طایر آرزو! فروتر پر
 
ای روح غنی! بسوز و عاجز شو
 
 وی طبع سخی! بکاه و زحمت بر
 
ای علم! از آنچه کاشتی بدرو
 
 وی فضل! از آنچه ساختی برخور
 
ای حس فره! فسرده شو در پی
 
 وی عقل قوی! خموده شو درسر
 
ای نفس بزرگ! خرد شو در تن
 
 وی قلب فراخ! تنگ شو در بر
 
ای بخت بلند! پست شو ایدون
 
 وی اختر سعد! نحس شو ایدر
 
ای نیروی مردمی! ببر خواری
 
 وی قوت راستی! بکش کیفر
 
ای گرسنه! جان بده به پیش نان
 
 وی تشنه! بمیر پیش آبشخور
 
ای آرزوی دراز بهروزی!
 
 کوته گشتی، هنوز کوته‌تر
 
ای غصه‌ی زاد و بوم! بیرون شو
 
 بیرون شو و روز خرمی مشمر
 
کاهنده‌ی مردی! ای عجوز ری!
 
 بفزای به رامش و به رامشگر
 
ای غازه کشیده سرخ بر گونه!
 
 از خون دل هزار نام‌آور
 
ره ده به مخنثان بی‌معنی
 
 کین‌توز به مردمان دانشور
 
هر شب به کنار ناکسی بغنو
 
 هر روز به روز سفله‌ای بنگر
 
ای مرد! حدیث آتشین بس کن
 
 پنهان کن آتشی به خاکستر
 
صد بار بگفمت کز این مردم
 
 بگریز و فزون مخور غم کشور
 

 

 

ای دیو سپید پای در بند!

 

ای دیو سپید پای در بند!
 
 ای گنبد گیتی! ای دماوند!
 
از سیم به سر یکی کله خود
 
 ز آهن به میان یکی کمر بند
 
تا چشم بشر نبیندت روی
 
 بنهفته به ابر، چهر دلبند
 
تا وارهی از دم ستوران
 
 وین مردم نحس دیومانند
 
با شیر سپهر بسته پیمان
 
 با اختر سعد کرده پیوند
 
چون گشت زمین ز جور گردون
 
 سرد و سیه و خموش و آوند
 
بنواخت ز خشم بر فلک مشت
 
 آن مشت تویی، تو ای دماوند!
 
تو مشت درشت روزگاری
 
 از گردش قرنها پس افکند
 
ای مشت زمین! بر آسمان شو
 
 بر ری بنواز ضربتی چند
 
نی نی، تو نه مشت روزگاری
 
 ای کوه! نیم ز گفته خرسند
 
تو قلب فسرده‌ی زمینی
 
 از درد ورم نموده یک چند
 
شو منفجر ای دل زمانه !
 
 وآن آتش خود نهفته مپسند
 
خامش منشین، سخن همی گوی
 
 افسرده مباش، خوش همی خند
 

ای مادر سر سپید! بشنو
 
 این پند سیاه بخت فرزند
 
بگرای چو اژدهای گرزه
 
 بخروش چو شرزه شیر ارغند
 
ترکیبی ساز بی‌مماثل
 
 معجونی ساز بی‌همانند
 
از آتش آه خلق مظلوم
 
 وز شعله‌ی کیفر خداوند
 
ابری بفرست بر سر ری
 
 بارانش ز هول و بیم و آفند
 
بشکن در دوزخ و برون ریز
 
 بادافره کفر کافری چند
 
ز آن گونه که بر مدینه‌ی عاد
 
 صرصر شرر عدم پراکند
 

 

 غزلیات:

 

 خوشا فصل بهار و رود کارون

 

خوشا فصل بهار و رود کارون
 
 افق از پرتو خورشید، گلگون
 
ز عکس نخلها بر صفحه‌ی آب
 
 نمایان صدهزاران نخل وارون
 
دمنده کشتی کلگای زیبا
 
 به دریا چون موتور بر روی هامون
 
قطار نخلها از هر دو ساحل
 
 نمایان گشته با ترتیب موزون
 
چو دو لشکر که بندد خط زنجیر
 
 به قصد دشمن از بهر شبیخون
 

 

 شمعیم و دلی مشعله‌افروز و دگر هیچ

 شمعیم و دلی مشعله‌افروز و دگر هیچ
 
 شب تا به سحر گریه‌ی جانسوز و دگر هیچ
 
افسانه بود معنی دیدار، که دادند
 
 در پرده یکی وعده‌ی مرموز و دگر هیچ
 
خواهی که شوی باخبر از کشف و کرامات
 
 مردانگی و عشق بیاموز و دگر هیچ
 
زین قوم چه خواهی؟ که بهین پیشه‌ورانش
 
 گهواره‌تراش‌اند و کفن‌دوز و دگر هیچ
 
زین مدرسه هرگز مطلب علم که اینجاست
 
 لوحی سیه و چند بدآموز و دگر هیچ
 
خواهد بدل عمر، بهار از همه گیتی
 
 دیدار رخ یار دل‌افروز و دگر هیچ
 

                                                                                           ملک الشعرا بهار


ادامه مطلب

پانزدهم تیر 1385 ساعت 3:2 AM|نوشته شده توسط ROOZBEH | موضوع: ملک الشعرا بهار | لينک ثابت |

با سلام و درود بی پایان بر شما دوستان عزیز امید وارم مطالبم کماکان تا آنجا که امکان دارد مفید واقع شده باشد

ابتدا چند نکته که عقیده ی شخص خودم درپایداری ادییات فارسی است را به عرض شما می رسانم  و در آخر براتون یک مژده دارم

«ما نیز به ادبیات و به شاعران خود افتخار می کنیم چرا که درخشانترین چهره های تاریخ ما از آن شاعران و آفرنندگان آثار ادبی است. اگر ما زنده ایم بدین دلیل است که زبان و ادبیات ما زنده است . اگر در جزر و مد حوادث هولناک تاریخ از میان نرفته ایم از آن است که فرهنگی نیرومند و برآمده از هزاران دل سوخته و ذهن تافته و فکر درخشان داشته ایم اگر حوادث را دست بر ورق گلستان ادب ما کوتاه بوده است  از اعتلا و بالا اندیشی و عظمت گلهای آن بوده است»

مژدهای ام که براتون دارم این که مدتی بود که احساس کردم دنیای اینترنتیم بیش از حد در گیر ادبیات و شاعران کهن و... شده البته افتخاراست در کل تصمیم گرفتم که برای تنوع هم که شده وبلاگ دیگری را درست کنم که  حاوی مطالب طنز در مسایل: سیاسی، اقتصادی ، اجتماعی و... باشد  لازم به ذکر است که این وبلاگ همچنان برپا است و سعی میکنم به سرعت چند روزی یک بار براتون مطالب جدیدی گذارم اسم وبلاگ طنز من :  کلیک خنده  است حتما دیدن کنید

چهارم تیر 1385 ساعت 3:1 AM|نوشته شده توسط ROOZBEH | موضوع: | لينک ثابت |

مسعود سعد سلمان(515-440ق.)

بیشتر عمر خود را در سرزمین هند به سر برد. ابتدا در دستگاه غزنویان عزت و مقامی یافت. اما به سعایت بد خواهان گرفتار شد و هفت سال در قلعه ی «دهکـ » و «سو» وسه سال در قلعه ی «نای» هشت سال در قلعه ی« مرنج »در زندان به سر بردمسعود در سال های اسارت، قصاید زیادی در شرح احوال خویش در زندان سرود  که به « حبسیه» (حبسیات) معروف است.

 این شعر رو سعی کردم تا انجایی که امکان داشت به صورت خلاصه بنویسم تا مفهوم اصلی شاعر رو برسونه و به قول خود شاعر:

قصه چه کنم دراز،  بس باشد            چون نیست گشایشی زگفتارم

 

داستان سیه روزی و توسل به خواجه بونصر

 

شخسی به هزار غم گرفتارم              در هر نفسی به جان رسد کارم

بی زلت و بی گناه محبوسم              بی علت و بی سبب گرفتارم

خورده قسم اختران به پاداشم            بسته کمر آسمان به پیکارم

محبوس و طالع است منحوس            غمخوارم و اختر است  خونخوارم

امروز به غم فزون ترم از دی            وامسال به نقد کمتر از پارم

طومار ندامت است طبع من            حرفی است هر آتشی ز طومارم

یاران گزیده داشتم روزی             امروز که شد که نیست کس یارم

هر نیمه شب آسمان ستوه آید            از گریه سخت و ناله ی زارم

زندان خدایان که و من که !             ناگه چه قضا نمود دیدارم؟

بندی است گران به دست و پایم در            شاید که بس ابله و سبک بارم!

محبوس چرا شدم ، نمی دانم              دانم که نه دزد ونه عیارم

آخر چه کنم من و چه بد کردم            تا بند ملک بود سزاوارم ؟

تر سیدم و پشت بر وطن کردم            گفتم من و طالع نگونسارم

بسیار امید بود در طبعم            ای وای امید های بسیارم !

قصه چه کنم دراز،  بس باشد            چون نیست گشایشی زگفتارم

 

ای بخت بد که هیچ نبود من از تو شاد            هر لحظه ز زخم تو درد دگر کشم

بس آب گرم  و باد خنک هر شبی که من           از دیدگان ببارم و از سینه برگشتم

یا پاره کن به قهر گریبان عمر من                   یا دامنی بده که در آن پای در کشم

 

                                  مسعود سعد سلمان

یکم تیر 1385 ساعت 4:41 AM|نوشته شده توسط ROOZBEH | موضوع: مسعود سعد سلمان | لينک ثابت |