همانند نقطه مرکز در میان دایره ای قرار گرفته ای که نامش را از
قدیم الایام “ زندگی“ گذاشته اند .
بی اختیار آمده ای و گزیری از “مرکز“ نشینی نداری . ترا به
زندگی بسته اند و زندگی را به تو ! تو زنده ای یا خیال
می کنی که زنده ای ؟ به هر حال فرقی نمی کند :
“ زندگی بر گردن افتاده ست یاران ، چاره چیست
چند روزی هر چه باداباد باید زیستن ! “
نفس کشیدن ، و البته نفس در قفس کشیدن در لفافه ای
مستعار به تو “ عنایت “ شده است . سربازی شده ای که سر جنگ
نداشته ای اما پیشاپیش در دفتر تقدیر ، نامت در سیاهه شهیدان یا
مفقودالاثرها به ثبت رسیده است ! تو مانده ای و دشتی و سیع در
برابر و وظیفه ای دشوار و هول آور بنام نبردی نابرابر یعنی همان که
از قدیم الایام نامش را زندگی گذاشته اند و زندگان به تعبیر صاحب
این دفتر “حباب حقیقتی غمگین“ اند !
حبابهای لطیف و روحهای شریف برای دفاع از موجودیت
خویش“مهمات“ کارآمدی غیر از کلمات و سلاح دوربردتری جز قلم
ندارند ! از قدیم الایام چنین بوده است .
دست به قلم می بری و خشابش را از کلمات معصوم و لکه دار
– بدون تبعیض – پر می کنی و سپاهیان ویرانگر اندوه و عجز
و ناتوانی را به دوست داشتنی ترین شیوه از خود می رانی و شرح این
“ رانش“ را چو ن چین و چروکی ابدی به پیشانی کاغذ می نشانی .
آن گاه دیگران را فرا می خوانی تا “ شرح این هجران و این سوز
جگر“ را از زبان تو بشنوند . آنان به تو گوش می سپارند و شرح ترا
که از این پیش هزاران هزار بار شنیده اند، شگفتا دگرباره تازه و
با طراوت می یابند :
یک نکته بیش نیست غم عشق و ای عجب...!



