تبليغاتX
<%@ Language=JavaScript %> گنج ادب
گنج ادب
گنجینه ادب و عرفان پارسی
چشم باز می کنی و ناگهان – ناگهانی به تدریج – در می یابی که

همانند نقطه مرکز در میان دایره ای قرار گرفته ای که نامش را از

قدیم الایام “ زندگی“ گذاشته اند .

بی اختیار آمده ای و گزیری از “مرکز“ نشینی نداری . ترا به

زندگی بسته اند و زندگی را به تو ! تو زنده ای یا خیال

می کنی که زنده ای ؟ به هر حال فرقی نمی کند :

“ زندگی بر گردن افتاده ست یاران ، چاره چیست

چند روزی هر چه باداباد باید زیستن ! “

نفس کشیدن ، و البته نفس در قفس کشیدن در لفافه ای

مستعار به تو “ عنایت “ شده است . سربازی شده ای که سر جنگ

نداشته ای اما پیشاپیش در دفتر تقدیر ، نامت در سیاهه شهیدان یا

 

مفقودالاثرها به ثبت رسیده است ! تو مانده ای و دشتی و سیع در

برابر و وظیفه ای دشوار و هول آور بنام نبردی نابرابر یعنی همان که

از قدیم الایام نامش را زندگی گذاشته اند و زندگان به تعبیر صاحب

این دفتر “حباب حقیقتی غمگین“ اند !

حبابهای لطیف و روحهای شریف برای دفاع از موجودیت

خویش“مهمات“ کارآمدی غیر از کلمات و سلاح دوربردتری جز قلم

ندارند ! از قدیم الایام چنین بوده است .

دست به قلم می بری و خشابش را از کلمات معصوم و لکه دار

– بدون تبعیض – پر می کنی و سپاهیان ویرانگر اندوه و عجز

و ناتوانی را به دوست داشتنی ترین شیوه از خود می رانی و شرح این

“ رانش“ را چو ن چین و چروکی ابدی به پیشانی کاغذ می نشانی .

آن گاه دیگران را فرا می خوانی تا “ شرح این هجران و این سوز

جگر“ را از زبان تو بشنوند . آنان به تو گوش می سپارند و شرح ترا

که از این پیش هزاران هزار بار شنیده اند، شگفتا دگرباره تازه و

با طراوت می یابند :

یک نکته بیش نیست غم عشق و ای عجب...!

بیست و سوم آبان 1385 ساعت 1:30 PM|نوشته شده توسط ROOZBEH | موضوع: بغض مهتاب | لينک ثابت |