تبليغاتX
<%@ Language=JavaScript %> گنج ادب
گنج ادب
گنجینه ادب و عرفان پارسی

شرح پریشانی

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید         داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه بی سر و سامانی من گوش کنید         گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی        سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم       ساکن کوی بت عربده‌جویی بودیم

عقل و دین باخته، دیوانه‌ی رویی بودیم           بسته‌ی سلسله‌ی سلسله مویی بودیم

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود        یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت         سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت

اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت         یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آن کس که خریدار شدش من بودم         باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او        داد رسوایی من شهرت زیبایی او

بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او         شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد         کی سر برگ من بی سر و سامان دارد

چاره اینست و ندارم به از این رای دگر         که دهم جای دگر دل به دل‌آرای دگر

چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر         بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر

بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود    من بر این هستم و البته چنین خواهدبود

پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی‌ست         حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی‌ست

قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دویکی‌ست           نغمه‌ی بلبل و غوغای زغن هر دو یکی‌ست

این ندانسته که قدر همه یکسان نبود          زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

چون چنین است پی کار دگر باشم به          چند روزی پی دلدار دگر باشم به

عندلیب گل رخسار دگر باشم به          مرغ خوش نغمه‌ی گلزار دگر باشم به

وحشی بافقی

هجدهم اسفند 1385 ساعت 3:47 PM|نوشته شده توسط ROOZBEH | موضوع: وحشی بافقی | لينک ثابت |


دست چینی از گلستان سعدی

 


حکایت

یکی از بنگان عمر لیث گریخته بود. کسان در عقبش برفتند و باز آوردند. وزیر را با وی غرضی بود. به کشتنش اشارت کرد تا دیگر بندگان چنین حرکت روا ندارند. بنده پیش عمر و سر زمین نهاد و گفت ـ

هــــرچه رود بر سرم چون تـــو نپسندی رواسـت

بنـــده چــــه دعوی کند حکــــم خـــــداونـد راست

اما بموجب آن که پروردهء نعمت این خاندانم نخواهم که در قیامت به خون من گرفتار آیی. اگر بی گمان این بنده را بخواهی کشت به تاویلی شرعی بکش تا در قیامت ماخـــــــوز نبـاشی. گفت: تاویل چگونه است؟ گفت: اجازت فرمای تا وزیر را بکشم آنگه فرمای تا مرا به قصاص بکشند تا بحق کشته باشی. ملک بخندید. وزیر را گفت: چه مصلحت می بینـــــی؟ گفت: ای پادشاه از بهر خدای به صدقه گور پدرت این شوخ دیده را رها کن تا مرا در بلائی نیفگند. گناه از من است که قول حکما معتبر نداشتم که گفتند ـ

چــــو کـــردی با کلوخ انداز پیکــار

سر خود را به دست خــود شکستی

چـــو تیر انداختی در روی دشمـــن

حــذر کن کانـــدر آماجش نشسـتــی

حکایت

درویشی مجرد به گوشه صحرائی نشسته بود. یکی از پادشاهان بر او بگذشت. درویش از آنجا که فراغ ملک قناعت است سر بر نیاورد و التفاتی نکرد. سلطان از آن جا که سطوت سلطنت است بهم بر آمد و گفت: این طایفه خرقه پوشان امثال حیوانند و اهلیت و آدمیت ندارند. وزیر نزدیکش آمد و گفت: ای درویش پادشاه وقت بر تو بگذشت چرا سر بر نیاوردی و شرایط ادب بتقدیم نرساندی؟ گفت: مللک را بگوی که توقع خدمت از کسی دار که توقع نعمت از تو دارد. دیگران بدان که ملوک از بهر پاس رعیتند نه رعیت از بهر طاعت ملوک ـ

پادشه پاسبـــان درویــــش است

گرچه نعمت به فر دولت اوست

گوسفنـــد از برای چوبان نیست

بلکه چوپان برای خدمت اوست

حکایت

فقیره دوریشی حامله بود. مدت حمل بسر آورده و مر این درویش را همه عمر فرزند نیامده بود.گفت: اگر خدای عزوجل مرا پسری دهد جز این خرقه که پوشیده دارم هر چه ملک من است ایثار درویشان کنم . اتفاقاً پسر آورده و سفرهء درویشان به موجب شرط بنهاد. پس از چند سال که از سفر شام باز آمد به محلت آن دوست بر گذشتم و از چگونگی حالش خبر پرسیدم. گفتند: به زندان شحنه درست. سبب پرسیدم کسی گفت: پسرش خمر خورده است و عربده کرده و خون کسی ریخته و خود از میان گریخته. پدر را به علت او سلسه درپای است و بند گران بر دست. گفتم: این بلا را به حاجت از خدای عزوجل خواسته است ـ

زنان بار دای مـــــرد هشیـــار

اگر وقت ولادت مــار زاینـــد

از آن بهتر به نزدیک خردمنـد

که فرزندان نا همــوار زاینـــد

نهم اسفند 1385 ساعت 7:33 PM|نوشته شده توسط ROOZBEH | موضوع: سعدی | لينک ثابت |

درود

امیدوارم کماکان مطالب وبلاگ مورد پسند شما دوستان عزیز قرار گرفته باشد . این پست را به سعدی بزرگترین شاعر  آسمان ادب فارسی اختصاص داده ام حتما که مورد پسندتان قرار می گیرد

البته سعی بر این داریم که در پست های بعد  شما را بیشتر با این شخصیت بزرگ آشنا کنیم .


 

سعدی

شیخ مصلح الدین سعدی  شیرازی بی تردید بزرگترین شاعریست که بعد از فردوسی، آسمان ادب فارسی را به نور خیره کننده ی خود روشن ساخت وآن روشنی را با چنان نیرویی همراه بود که هنوز پس از گذشت هفت قرن تمام از تاثیر آن کاسته نشده است و این اثر تا پارسی به جاست، همچنان برقرار خواهد ماند تاریخ ولادت سعدی به گفته ی خودش در گلستان ، می توان آن را به تقریب در حدود  606 هجری دانست . سعدی در شیراز در کنار خواندانی که از عالمان دین بودند، ولادت یافت.

آثار سعدی در دودسته آثارمنثور تقسیم می شوند. آثار منثور وی خلاصه شاهکارش  گلستان ، دارای هشت باب است.

در راس آثار منظوم سعدی یکی از شاهکار های بدون منازع شعر فارسی قرار دارد که در نسخ کهن کلیات  سعدی نامه  نامیده می شود و بعد ها به بوستان شهرت یافته است . این منظومه در اخلاق و تربیت و وعظ و تحقیق است در ده باب: 1- عدل 2- احسان 3- عشق 4- تواضع 5- رضا 6- ذکر 7- تربیت 8- توجه 9- مناجات تاریخ.

 

حکایت

حکایت کنند از بزرگان دین                حقیقت شناسان عین الیقین

که صاحبدلی بر پلنگی نشست        همی راند رهوار و ماری به دست

یکی گفتش: ای مرد راه خدای           بدین ره که رفتی مرا ره نمای

چه کردی که درنده رام تو شد            نگین سعادت به نام تو شد؟

بگفت ار پلنگم زبون است و مار          وگر پیل و کرکس، شگفتی مدار

تو هم گردن از حکم داور مپیچ            که گردن نپیچد ز حکم تو هیچ

چو حاکم به فرمان داور بود                 خدایش نگهبان و یاور بود

محال است چون دوست دارد تو را        که در دست دشمن گذارد تو را

ره این است، روی از طریقت متاب        بنه گام و کامی که داری بیاب

نصیحت کسی سودمند آیدش             که گفتار سعدی پسند آیدش

 

سوم اسفند 1385 ساعت 5:47 PM|نوشته شده توسط ROOZBEH | موضوع: سعدی | لينک ثابت |