حماسه گل سرخ
هرشب ستاره ای به زمین می کشند و باز
این آسمان غم زده، غرق ستاره هاست...
(سیاوش کسرایی)

من همیشه به دو چیز می اندیشم
و به دو چیز اعتقاد کامل دارم
دوم به خودم
سوم به هیچ چیز
تو به چند چیز معتقدی؟
کیوان باژن- «خسرو گلسرخی» از ذوق هنری ارزنده ای برخوردار بود. یکی از رفقایش ایده او را در رابطه با حس زیبایی شناسانه شعر، این چنین ترسیم می کند: «خسرو، از زبان این و آن می شنید که شعر، شعار نیست! و [در پاسخ] می گفت: لطفن آیه های روشن فکرانه را مثل کاه و علف، جلوی ما نریزید! چه را نباید شعر، شعار باشد؟ در جایی که زندگی کم ترین شباهتی به خودش ندارد، این کفر است که به دنبال شعر ناب و جوهر سیال شعری، سینه چاک دهیم!»
خسرو اشتیاق عجیبی به بحث داشت. انگار به این ترتیب می خواست هر چه بیش تر جهل را به عقب رانده و جهت حرکت به جلو را در همه عرصه های اجتماعی، حداقل برای خودش هموارتر کند. در این راستا؛ اقشار مختلف -از هر حزب و گروه و با هر سمت و سو و عقیده ای- طرف مناظره اش بودند.
او به همراه رفیق هم رزم اش، «کرامت دانشیان» -دو هم پیمانی که نام شان چنان به یک دیگر گره خورده که چون نام یکی از آن ها آورده شود، الزامن نام آن یکی نیز در ذهن آدمی تجسم می یابد!- در سپیده دم هشتم بهمن ماه 1352 مردانه مقابل جوخه آتش ایستادند و تیرباران شدند و با خون سرخ خود، میدان «چیتگر» را آبیاری کرده و با تقدیم جان شان به خلق «ایران»؛ رفاقت خویش را با آنان تثبیت کردند. هنگامی که سربازی برای بستن چشم، به سوی خسرو می رود، او با صدایی آرام و بی دغدغه می گوید: «چشم های مرا نبند داداش، می خواهم طلوع خورشید را تماشا کنم!»
لحظاتی بعد، با دمیدن سپیده، خسرو تمام قوت اش را در چشم هایش جمع کرد تا برای آخرین بار، طلوع خورشید را ببیند و...!
خبر تیرباران این دو فرزند خلق، هیچ گاه به صورت رسمی اعلام نشد. رژیم شاه؛ با مسکوت گذاشتن خبر مرگ خسرو و کرامت؛ مترصد بود مرگ این شیرآهن کوه مردان کشورمان را بی اهمیت جلوه دهد. غافل از این که مردم، لحظه به لحظه اخبار مربوط به فرزندان خود را پی گیر بودند. به طوری که با خبر تیرباران خسرو و کرامت؛ این، شاه و دارو دسته اش بودند که طنین آه خلق ایران را که از نهادشان برخاسته بود، شنیدند و به لرزه افتادند!
اینک پس از گذشت سی و سه سال از در خون غلطیدن خسرو گلسرخی و کرامت دانشیان؛ این فداییان خلق ایران، یادشان را گرامی داشته و با مرور چه گونه گی زندگی، آثار و نوع تفکرشان، قدر پرقدرشان را پاس می داریم.
گلسرخی به نام «خسرو»
پرندگان همه خیس اند
و گفت و گویی از پریدن نیست
در سرزمین ما
پرندگان همه خیس اند
در سرزمینی که عشق، کاغذی است
انتظار معجزه را بعید می دانم...
«خسرو گلسرخی»؛ نویسنده، شاعر و منتقد، در روز دوم بهمن ماه 1322 در شهر «رشت» پا به آوردگاه جهان گذاشت. خیلی زود هنگامی که بیش از یک سال و نیم نداشت، پدرش را از دست داد. مادرش، «شمس الشریعه وحید» او و برادرش «فرهاد» را نزد پدربزرگ شان «حاج شیخ محمد وحید خورگامی» در «قم» برد تا تحت سرپرستی او قرار گیرند.
پدربزرگ خسرو؛ روحانی و از بازماندگان «نهضت جنگل» بود. خسرو تحت حمایت پدربزرگ بود تا سال 1341 زمانی که تحصیلات ابتدایی و متوسطه را به پایان رسانید. در این سال بود که پدربزرگ نیز فوت کرد و به این ترتیب؛ چرخ معاش خانواده به عهده خسرو کوچک افتاد. بعد از این واقعه؛ خانواده خسرو به «تهران» آمدند.
پس از پایان تحصیلات، خسرو در روزنامه «اطلاعات» و سپس روزنامه های «آیندگان» و «کیهان» مشغول به کار شد. او با نوشتن مقالاتی درباره مسایل ادبی و هنری و هم چنین نقد ادبی، خیلی زود ذوق و دانش ادبی اش را نشان داد.
در سال 1348 با شاعر و نویسنده هم رزم اش؛ «عاطفه گرگین» ازدواج کرد که حاصل آن، گلسرخی دیگری به نام «دامون» بود. زندگی در کنار شاعری چون عاطفه گرگین و تاثیری که از یک دیگر گرفتند، ابعاد تازه ای به زندگی و آثار خسرو بخشید. این زندگی مشترک، بیش از چهارسال دوام نیافت و خسرو در فروردین 1352 توسط مامورین ساواک در محل کارش؛ «کیهان»، دستگیر و روانه زندان شد.
می دانی...
پرنده را بی دلیل اعدام می کنی
در ژرف تو
آیینه ایست
و دستان تو محلولی ست
که انجماد روز را
در حوضچه ی شب غرق می کند
حماسه گل سرخ
«آقای رییس دادگاه! کدام شرافت مند است که در گوشه و کنار تهران مثل نظام آباد، مثل پل امام زاده معصوم، مثل میدان شوش، مثل دروازه غار برود و با کسانی که یک دستمال زیر سر دارند، صحبت کند و بپرسد شما از کجا آمده اید؟ چه می کنید؟ می گویند فرار کرده ایم! از چه؟ از قرضی که داشته ایم و نمی توانستیم بپردازیم!...»
نوشته های خسرو اعم از شعر و مقاله، نقد و تحقیق و ترجمه؛ همه و همه نشان دهنده دید جامعه شناسانه و مردم دوست اوست. دیدی که به خوبی نشان می دهد او به هنر جدای از مردم اعتقاد ندارد. ساواک به این دلایل، نوشته هایش را تحت نظر داشت. اما او در آن شرایط اختناق، با شجاعت بی نظیری، عمیق ترین و مردمی ترین شعرهایش را سرود.
این کاج های بلندست
که در میانه ی جنگل
عاشقانه می خواند
ترانه ی سیال سبز پیوستن
برای مردم شهر
نه، چشم های تو ای خوب تر ز جنگل کاج
اینک برهنه ی تبرست
با سبزی درخت هیاهویت
این سوگوار سبز بهار
این جامه ی سیاه معلق را
چه گونه پیوندی ست
با سرزمین من؟
آن کس که سوگوار کرد خاک مرا
آیا شکست
در رفت و آمد حمل این همه تاراج؟
این سرزمین من، چه بی دریغ بود
که سایه ی مطبوع خویش را
بر شانه های ذوالاکتاف پهن کرد
و باغ ها میان عطش سوخت
و از شانه ها طناب گذر کرد
این سرزمین من، چه بی دریغ بود!
ثقل زمین کجاست؟
من در کجای جهان ایستاده ام؟
با بادی از فریادهای خفته و خونین
ای سرزمین من!
من در کجای جهان ایستاده ام؟
در فروردین 1352 او به همراه عده ای دیگر؛ به اتهام واهی سوء قصد علیه شاه، دستگیر و روانه زندان «اوین» شدند. از این پس رویای مخوف عدالت سایه خدا بر زمین بود که با شکنجه های قرون وسطایی و با عذاب های دردناک و غیر انسانی اش، بی رحمانه، خودی نشان می داد و فرزندان این مملکت را –هرکدام با اتهاماتی دروغین- به پای میز محاکمه می کشاند. جلسات دادگاه بود و بی دادگاهی این جلسات. خسرو و کرامت اما، لبخند می زدند و این جلسات فرمایشی را به تمسخر می گرفتند: «اتهام سیاسی در ایران، نیازمند اسناد و مدارک نیست. خود من، نمونه صادق این گونه متهم سیاسی در ایران هستم. در فروردین ماه، چنان چه در کیفر خواست آمده، به اتهام تشکیل یک گروه کمونیستی که حتا یک کتاب هم نخوانده است، دستگیر می شوم. تحت شکنجه قرار می گیرم و خون ادرار می کنم. بعد مرا به زندان دیگری منتقل می کنند. آن گاه هفت ماه بعد، دوباره تحت بازجویی قرار می گیرم که توطئه کرده ام. دوسال پیش حرف زده ام و اینک به عنوان توطئه گر در این دادگاه محاکمه می شوم. اتهام سیاسی در ایران این است!»
در این گروه کذایی است که تعدادی از روشنفکران دروغین و پوشالی، به دریوزگی می افتند و تقاضای عفو و بخشودگی کرده، با چاپلوسی ها و نیرنگ بازی و گریه و زاری، سعی نمودند آن دو را اغواگر و همه کاره نشان دهند.
خسرو و کرامت اما، از تریبون بی دادگاه شاه، بهره بردند تا صدای خلق و مظلومیت شان را به گوش جهانیان برسانند و هرچند بهای چنین کاری را با خون خود دادند، لیکن یادگاری از خود در دل مردم به جای گذاشتند که اینک آبروی این مملکت محسوب می شوند.
به قول «رضا براهنی»:
«جهان ما
به دوچیز زنده است
اولی شاعر
و دومی شاعر
و شما
هردو را کشته اید
اول: خسرو گلسرخی را
دوم: خسرو گلسرخی را...»
خسرو را به آسانی نمی توان تعریف کرد. همان طور که شعر را و هنر را. چه را که تا حد اغراق، پرشور بود. او در ابراز عقیده، بی پروا بود و البته در یافتن و سپس تحکیم عقیده اش، آن چه که «شناخت» بشر نام می گیرد، بسیار وسواس به خرج می داد تا گمراهی گریبان اش را نگیرد. دموکراتیک بودن روح خسرو است که او را وا می دارد بگوید: «...برای نخستین بار عدالت اجتماعی را در مکتب اسلام جستم و آن گاه به سوسیالیسم رسیدم...»
خسرو؛ تجسم زیبایی از ذهنی جست و جوگر بود. در هنرش نیز برخلاف هنرمندان، شاعران و نویسندگان بی درد، برج عاج نشین نبود. آنان که از سر سیری و بی دردی، با دل تنگی های یک غاز خود، شعر می سازند و با قلم، عقده های سالیان دور و نزدیک خود را تسکین می دهند. برای خسرو؛ شعر، پل ارتباط با مردم اش بود. قلب او قطره قطره در شعرش آب می شد و جویبار شعرش، در زمزمه محزون، با مردم درددل می کرد. او در شعرش رنج می برد، می گریست، فریاد می کشید، دشنام می داد، کینه می ورزید و عاشق می شد.
هیمه
نه آن که فکر کنی سرد است
که من
در تهاجم کولاک،
یک جا تمام هیمه های جهان را
انبار کرده ام
در پشت خانه ام...
و در تفکر یک باغ آتش ام
به تنهایی
من هیمه ام
برادر خوب ام
بشکم مرا
برای اجاق سرد اتاقت.
آتش ام بزن...
من هیمه ام
برادر خوب ام...
وصیت نامه خسرو گلسرخی
«من یک فدایی خلق ایران هستم و شناسنامه من جز عشق به مردم چیزی دیگر نیست. من خون ام را به توده های گرسنه و پابرهنه ایران تقدیم می کنم و شما آقایان فاشیست ها که فرزندان خلق ایران را بدون هیچ گونه مدرکی به قتل گاه می فرستید، ایمان داشته باشید که خلق محروم ایران، انتقام خون فرزندان خود را خواهد گرفت.
شما ایمان داشته باشید از هر قطره خون ما، صدها فدایی بر می خیزد و روزی قلب همه شما را خواهد شکافت! شما ایمان داشه باشید که حکومت غیر قانونی ایران که توسط آمریکا تحمیل شده، در حال احتضار است و دیر یا زود با انقلاب قهرآمیز توده های ستم کشیده ایران درو و واژگون خواهد شد.
شاعر و نویسنده خلق ایران- خسرو گلسرخی (امضاء)
و ضمنن یک عدد حلقه پلاتین (طلای سفید) و مبلغ یک هزار و دویست ریال وجه نقد به خانواده ام یا زن ام بدهند.
خون ما پیرهن کارگران، خون ما پیرهن سربازان، خون ما پرچم خاک ماست.»
نماینده دادستانی ارتش: سرگرد قیایی
فرمانده گردان زندان: سروان حسن زاده
افسر: سروان جاوید نسب
قاضی: عسگر صادق متقی نماینده شهربانی
ادامه مطلب