تبليغاتX
<%@ Language=JavaScript %> گنج ادب
گنج ادب
گنجینه ادب و عرفان پارسی
ببين كه چگونه لبهاي ساكتم در شهوت بوسيدن لبهاي معصوم تو سكوت كرده اند ، شاخه گل سرخي به روي چشمانت ميگذارم و با چشماني بسته براي اولين بار تو را ميبوسم ، آن هنگام كه هر دو در شهوت تن غرق بوديم ديدي كه خداوند ميخنديد ، خداوند خوشحال شده بود ، خداوند خوشحال شده بود . پس بيا نترسيم و تا ابد لبهايمان را به هم گره بزنيم تا ابد . اي تنها منجي من ، مرا تنها مگذار ، اگر آسمان شوي برايت زمين خواهم شد تا به رويم بباري ، براي چشمان معصومت نگاه خواهم شد و براي گوشهايت صدا ، براي نفسهايت گلو خواهم شد و در رگهايت از خون خود خواهم دميد ، و پس از مرگت نيز براي جسد ت كفن خواهم شد ، مرا تنها مگذار ، مرا تنها مگذار . روزي كه خداوند تو را مي آفريد از او زمان مرگت را پرسيدم ! ميداني چرا ؟ براي اينكه پيش از تو بميرم و هيچ گاه مرگت را نبينم . ميخواهم تا هميشه برايم زنده باشي تا هميشه . تو ديگر تنها نيستي ، خانه اي خواهم ساخت برايت ، از استخوانهايم برايش ستون و از پوستم برايش سقفي ، قلبم را با برق شكاف ميان سينه هايت ميشكافم واز گرمي خون رگهايم براي شبهاي تاريك تنهاييت آتشي مي افروزم و تا هميشه در كنارت ميسوزم تا هميشه . . . و در عوض فقط از تو ميخواهم گونه هاي خيسم را پاك كني .


آه ! نمی دانم، براستی اين تقدير من ا ست! يا سرنوشت توست! كه اينگونه ديواری از جنس فاصله بين نگاهمان كلاممان و بين دستهامان جدايي افكنده ست. *** ديرگاهی ست صدای تپش قلبت شوق زيستن را در من نيفروخته و ترنم صدای مهربانت سرود هستی را با من تكرار نكرده ست. *** اينك من در انتظارم در انتظار،همسرايي با باد هم نوايي با برگ هم نشيني با سبزه وهمدلی با مهتاب *** من در انتظارم در انتظار مخمل چشمانت لطف كلامت شوق نگاهت گرمای سوزان سلامت واحساس قشنگی كه با تو بودن در من ايجاد می كند *** آری من مرد هميشه منتظر، در قصه های تو هستم. با من بخوان و با من بمان برای هميشه اي نغمه ساز سرودن

چهارم مهر 1384 ساعت 3:24 PM|نوشته شده توسط ROOZBEH | موضوع: عشق | لينک ثابت |