این پست رو با زحمت بسیار زیادی تونستم براتون ردیفش کنم به چندین کتابخانه و... مراجعه کردم تا تونستم کتاب کلیات «غزلیات عرفانی شمس تبریزی» رو بدست بیارم که هر جایی گیر نمی یاد واقعا کتاب زیبایی بود... من شخصا تحت تاثیر قرار گرفتم... این کتاب در بردارنده ی 1419غزلیات شمس است توصیه میکنم برین گیرش بیارین چون واقا زیباست .
شمس تبریزی

هنگامی که ملک شمس الدین صاحب دیوان از حضور افصح المتکلمین شیخ مصلحالدین سعدی شیرازی تقاضا کرد ، که یک غزل غریب که محتوی معانی عجیب باشد ، برایم بفرستی تا غذای روح سازم ، حضرت شیخ این غزل مولانا را که از غزلیات دیوان شمس به شیراز رسیده بود ، به حضور صاحب دیوان پارس ارسال داشت.
هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست ما به فلک می رویم عزم تماشا گراست
ما به فلک بوده ایم یار ملک بوده ایم باز همان جا رویم ، که آن شهر ماست
خود زفلک برتریم ، وز ملک افزون تریــــم زین دو چرا نگزریم ، منزل ما کبریاست
و...
اینک باید از ملاقات این دو کوکب قدر اول آسمان ادب و عرفان ، یعنی شیخ سعدی شیرازی و مولانا جلال الدین بلخی معروف به رومی ، سراینده ی نامدار دیوان غزلیات شمس و مثنوی معنوی سخن بگوییم ، تا مبتدیان را تبصره و منتهیان را تذکره ای باشد.
همچنان کرام اصحاب عظام روایت کردند ، که ملک شمس ادین هندی که ملک ملک شیراز بود ، رقعه ای به خدمت اعذب الکلام ، الطف الانام شیخ سعدی رحمه الله اصدار کرده ، استدعا نمود ، که غزلی غریب که محتوی پر باری عجیب باشد ، از آن هرکه باشد بفرستی تا غذای جان خود سازم .
شیخ سعدی غزلی نو از آن حضرت مولانا ،که در آن ایام به شیراز آورده بودند ، و خلق به کلی ربوده ی آن شده ، بنوشت و ارسال کرد ، و آن غزل این است : هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست ولخ،... و در آخر رقعه اعلام کرد ، که در اقلیم روم شاعری مبارک قدوم ظهور کرده است ، و این از نفحات سر اوست ، که از این بهتر سخننی نی گفته اند ، و نی خواهند گفت!
و مرا هوس آن است که به زیارت آن عارف به دیار روم روم ، و روم(رویم) را برخاک پای او مالم ، تا معلوم ملک باشد .
همانا که شمس الدین آن غزل را مطالعه کرد ، از حد بیرون گریه ها کرد ، و تحسین ها داده ، مجمعی عظیم ساخته ، بدان غزل سماعها کردند ، و تحف بسیار به خدمت شیخ سعدی شکرانه فرستاد ، و آن بود که عاقبت الامر شیخ سعدی به قونیه (روم)رسیده ، به دستبوس حضرت مولانا مشرف گشته ، ملحوظ نظر عنایت مردان شد . و گویند که ملک شمس الدین از جمله معتقدان شیخ سیف الدین با خرزی بود ، روح الله روحه ، آن غزل را در کاغذی بنوشته ، با ارمغانی های غریب به خدمت شیخ فرستاد ، تا شیخ در سر آن غزل چه گوید ، جمیع اکابر شهر بخارا در بندگی شیخ سیف الدین باخرزی بودند ، چون شیخ آن غزل را به فراغت تمام و امعان نظر مطالعت فرمود ،نعره بزد و بیخود شد ! چندانی شورها کرده ، جامعه ها دریده و فریادها کرد ، که در حساب ناید . بعد از آن فرمود : که زهی مرد نازنین ، زهی شهسوار دین ، زهی قطب آسمان و زمین ، الحق غریب شاعر عارفی که در عالم ضحور کرده است ، حقا ثم حقا، که کافه ی مشایخ ماضی ، که صاحب مکاشفا بودند ، در حسرت این چنین مردی بودند ، و از حق تعالی عزوجل تمنا بردند که بدان دولت رسند ، میسرشان نشد ، و آن سعادت به آخر زمانیان مساعدت نبود ، چنانکه فرمود :
بختی که قرن پیشین در خواب جسته اند آخر زمانیان را کردست افتاد
***
در مجموعه غزلیات شمس ، غزلی از حضرت مولانا داریم ، که شهرت جهانی دارد ، و سخت معروف است ، بااین مطلع.
بنمای رخ که در باغ گلستانم آرزوست بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
بنظر بعضی فضلا از بررسی دیوان غزلیات شمس مستفاد می شود ، این غزل منصوب به شیخ سعدی نیز را احتمالا "در پاسخ غزل مزبور حضرت مولانا سروده است:
از جان برون نیامده ، جانانت آرزوست زنار نابریده و ایمانت آرزوست
ولی به طوری که از دیوان غزلیات شمس مستفاد می شود ، این غزل منصوب به شیخ سعدی از خود حضرت مولانا است ، و احتمال سابقالذکر ضعیف و غیر قابل قبول می نماید ، بهر صورت در فرصت دیگر این موضوع باید مورد مداقه و تحقیق قرار بگیرد.
***
در پست قبل به طور مجمل از زندگی حضرت مولانا سخن گفتیم اینک بعد از وفات پدر ش را برایتان می گویم :
مولوی پس از مرگ پدر که در سال 638 رخ داد ، به حوزه ی عرفان براهان الدین محقق ترمذی ( متوفی638هجری قمری )، که از شاگردان نامدار پدرش بود ، پیوست.
بدین طریق زمینه را برای غلبات (عشق الهی) و هیجانات پرشور عرفانی آماده ساخت ، که پس از وصول به درویش جهانگرد: شمس الدین محمد تبریزی در قونیه ( روم) بسال 642 هجری قمری ، اوج گرفت .احتمالا" شاید پیش از این ملاقات نیزطی سیر وسفر هایی خانوادگی با وی ملاقات کرده باشد . زیبایی صورت و سخنان شور انگیز و شگفت انگیز عارفانه شمس الدین تبریزی راجع به عالم علوی معشوق ، مولوی را سخت مبهوت و شیدا ساخت . چون این روابط هیجان انگیز ناراضی مریدان را برانگیخت ، لذا شمس با دلتنگی رهسپار دمشق شد ، ولی نامه ها ، پیغامهای الحاح آمیز شاگرد شیفته او را نرم ساخت و به بازگشت به قونیه تن داد . اما در آنجا باز از نو طوفانی از خشم و غضب مریدان پدید آمد .(645هجری قمری) ، چنانچه ناگریز بار دیگر آن سرزمین را ترک کرد ؟!
***
مولانا بیهوده در جستجوی استاد( شمس تبریزی) برآمد . شدت اشتیاق و بیمی بر معشوق داشت ، او را بزرگترین شاعر ساخت . وی با معشوق با معشوق از دست رفته یکی می شود ، و بدین ترتیب او را باز می یابد . ترانه هایش (غزلیات) را دیگر خودش نمی سراید ، بلکه این استاد او ، شمس الدین محمد تبریزی است ، که در قالب وی ، با تخلیص: شمس تبریز سرایندگی می کند.
***
استماع موسیقی و ترنم سرودها شور انگیز عرفانی و رقص ها از نو طوفانی در دلش پدید آورد ، و عشق و عرفان تازه ای در او برانگیخت ، و این شور عشق و عرفانی لایتناهی منجر به پدید آمدن مثنوی معنوی گردید عاقبت مولانا جلال الدین به سال (672 هجری قمری ) دیده از جان فرو بست .
در شعر فارسی هیچ اثری ، از لحاظ شدت خلسه و غلیان احساسات و واقعیات عرفانی به پایان این منضومه نمی رسد . از طرف دیگر در دنیای متمدن امروز ، ترانه های الاهی وی چنان در اکناف و اقطار جهان منتشر گشته ، و طوری در شرق و غرب عالم نفوذ یافته است ، که تا جهان جهان است ، آثار وی زنده ی جاویدان است ...
خبر کن ای ستاره یار ما را که دریابد دل خونخوار ما را
خبر کن ای طبیب عاشقان را که تا شربت دهد بمار ما را
بگو شکر فروش شکرین را که تا رونق دهد بازار ما را
اگر در سر بگردانی دل خود نه دشمن بشنود اسرار ما را
اگر گل بر سرستت تا نشویی بیار و بشکفان گلزار ما را
بیا ای شمس تبریزی نیر
بدان رخ نور ده دیدار ما را
بیا کز عشق تو دیوانه گشتم وگر شهری بدم ویرانه گشتم
زعشق تو زخان و مان بریدم بدرد عشق تو همخانه گشتم
چیان کاهل بدم کان را نگویم چو دیدم روی تو مردانه گشتم
چو خویش جان خود جان تو دیدم ز خویشان بهر و بیگانه گشتم
فسانه ی عاشقان خواندم شب روز
کنون در عشق تو افسانه گشتم
در عشق قدیم سالخوردیم وز گفت حسود برنگردیم
زین دمدمها زنان بترسند بر ما تو مخوان که مرد مردیم
مردانه کنیم کار مردان پنهان نکیم آنچه کردیم
ما را تو بزرد و سرخ مفریب کز خنجر عشق روی زردیم
بر درد هزار آفرین باد
باقی بر ما که یار دردیم
گر گمشدگان روزگاریم ره یافتگهن کوی یاریم
گم کردد روزگار چون ما گر آتش دل برو گماریم
نی سر ماند نه عقل او را گر ما سر فتنه را بخاریم
این مرگ که خلق لقمه ی اوست یک لقمه کنیم و غم نداریم
تو ترقه وام این قماری ما وام گزار این غماریم
هلا ساقی بیا ساغر مرا ده زرم بستان می چون زر مرا ده
بحق آنکه در سر دارماز تو چو خم وا کنی سرسر مرا ده
بدیگر کس مده آنچم نمودی مرا ده آن و آن دیگر مرا ده
سرش مگشا مگو نامش که آن چیست اگر زهرست اگر شکر مرا ده
از آن می جعفر طیار خورد است شدم بیدست چون جعفر مرا ده
بپیما آن شرابی را که بویش به از مشک و از عنبر مرا ده
سقا هم ربهم رطلی شگرفست
نهان از مومن و کافر مرا ده
يـار مـرا , غار مـرا , عشق جگر خـوار مـرا يـار تـوئی , غار تـوئی , خواجه نگهدار مـرا
نوح تـوئی , روح تـوئی , فاتح و مفتوح تـوئی سينه مشروح تـوی , بر در اسرار مـرا
نـور تـوئی , سـور تـوئی , دولت منصور تـوئی مرغ کــه طور تـوئی , خسته به منقار مـرا
قطره توئی , بحر توئی , لطف توئی , قهر تـوئی قند تـوئی , زهر تـوئی , بيش ميازار مـرا
حجره خورشيد تـوئی , خانـه ناهيـد تـوئی روضه اوميد تـوئی , راه ده ای يار مـرا
روز تـوئی , روزه تـوئی , حاصل در يـوزه تـوئی آب تـوئی , کوزه تـوئی , آب ده اين بار مـــرا
دانه تـوئی , دام تـوی , باده تـوئی , جام تـوئی پخته تـوئی , خام تـوئی , خام بمـگذار مـرا
اين تن اگر کم تندی , راه دلم کم زنـدی راه شـدی تا نبـدی , اين همه گفتار مـرا
شمس تبریزی
«بر گرفته شده از کتاب :کلیات غزلیات عرفانی شمس تبریزی » بر اساس نسخ خطی و قدیمی و چامی معتبر موجود در جهان
بیست و یکم مرداد 1385 ساعت 0:45 AM|نوشته شده توسط ROOZBEH | موضوع: شمس تبریزی | لينک ثابت |



