تبليغاتX
<%@ Language=JavaScript %> گنج ادب
گنج ادب
گنجینه ادب و عرفان پارسی
الهی ، ای بخشنده ی بی نیاز !

می خوانم تو را ، به صد نیاز

می ستایم صفات برازنده ی تو

به راز و نیاز

تبلور نام توست

سرآغاز کتیبه ی اشعارم

من از جسارت قلم

در انگاره ی ذات تو ،

شرمسارم

آبی نام تو ، بی کران

به وسعت آسمان ها

سبز نگاه تو ، بی پایان

به وسعت فصل های بهاری شکفتن

نام تو ، نیایش عاجزانه ی رکوع ام

نام تو ، کرنش خاضعانه ی سجودم

نام تو ، تواضع خالصانه ی عبادتم

نام تو ، اعجاز غریبانه ی گریستنم

 

شکوه انعکاس نام تو

بر فراز قله های بی کسی

بازگشت شوق آمیز فوج فوج پرندگان مهاجر

نجوای ملتمسانه ی یادت

بر بال موج های آرزو

فانوس همیشه روشن امیدواری

قناریان سرمست

در دلم آشیانه می کنند ، با طلوع نام تو

آن گونه که کوچ می کنند

سایه های سیاه غم ، با خروش یادت

نام تو ، دلرباترین غمزه های عاشقانه

من مرید همه واژه های شاعرانه

من مخمورم از خمخانه ی مستی بخش الطاف تو

من آلوده ام ، آلوده ی تو

آن آلوده ی باده پرست ،که دور از می الست

پیمانه ی مستانه ی توبه را ، بارها شکست

عشق با سوگند نام تو به آسمان ها پر می گشاید

من در مستی تکرار نام تو ، به ملکوت

می پرستم تقدس عظیم نامت را

آن چنان که می بویم

شمیم همیشه دل انگیز یادت

ای ژرفای سبز عالم بخش !

بندگی پرقصور مرا بر من ببخش

شانزدهم آذر 1385 ساعت 3:50 PM|نوشته شده توسط ROOZBEH | موضوع: بغض مهتاب | لينک ثابت |

چشم باز می کنی و ناگهان – ناگهانی به تدریج – در می یابی که

همانند نقطه مرکز در میان دایره ای قرار گرفته ای که نامش را از

قدیم الایام “ زندگی“ گذاشته اند .

بی اختیار آمده ای و گزیری از “مرکز“ نشینی نداری . ترا به

زندگی بسته اند و زندگی را به تو ! تو زنده ای یا خیال

می کنی که زنده ای ؟ به هر حال فرقی نمی کند :

“ زندگی بر گردن افتاده ست یاران ، چاره چیست

چند روزی هر چه باداباد باید زیستن ! “

نفس کشیدن ، و البته نفس در قفس کشیدن در لفافه ای

مستعار به تو “ عنایت “ شده است . سربازی شده ای که سر جنگ

نداشته ای اما پیشاپیش در دفتر تقدیر ، نامت در سیاهه شهیدان یا

 

مفقودالاثرها به ثبت رسیده است ! تو مانده ای و دشتی و سیع در

برابر و وظیفه ای دشوار و هول آور بنام نبردی نابرابر یعنی همان که

از قدیم الایام نامش را زندگی گذاشته اند و زندگان به تعبیر صاحب

این دفتر “حباب حقیقتی غمگین“ اند !

حبابهای لطیف و روحهای شریف برای دفاع از موجودیت

خویش“مهمات“ کارآمدی غیر از کلمات و سلاح دوربردتری جز قلم

ندارند ! از قدیم الایام چنین بوده است .

دست به قلم می بری و خشابش را از کلمات معصوم و لکه دار

– بدون تبعیض – پر می کنی و سپاهیان ویرانگر اندوه و عجز

و ناتوانی را به دوست داشتنی ترین شیوه از خود می رانی و شرح این

“ رانش“ را چو ن چین و چروکی ابدی به پیشانی کاغذ می نشانی .

آن گاه دیگران را فرا می خوانی تا “ شرح این هجران و این سوز

جگر“ را از زبان تو بشنوند . آنان به تو گوش می سپارند و شرح ترا

که از این پیش هزاران هزار بار شنیده اند، شگفتا دگرباره تازه و

با طراوت می یابند :

یک نکته بیش نیست غم عشق و ای عجب...!

بیست و سوم آبان 1385 ساعت 1:30 PM|نوشته شده توسط ROOZBEH | موضوع: بغض مهتاب | لينک ثابت |