دست چینی از گلستان سعدی

حکایت
یکی از بنگان عمر لیث گریخته بود. کسان در عقبش برفتند و باز آوردند. وزیر را با وی غرضی بود. به کشتنش اشارت کرد تا دیگر بندگان چنین حرکت روا ندارند. بنده پیش عمر و سر زمین نهاد و گفت ـ
هــــرچه رود بر سرم چون تـــو نپسندی رواسـت
بنـــده چــــه دعوی کند حکــــم خـــــداونـد راست
اما بموجب آن که پروردهء نعمت این خاندانم نخواهم که در قیامت به خون من گرفتار آیی. اگر بی گمان این بنده را بخواهی کشت به تاویلی شرعی بکش تا در قیامت ماخـــــــوز نبـاشی. گفت: تاویل چگونه است؟ گفت: اجازت فرمای تا وزیر را بکشم آنگه فرمای تا مرا به قصاص بکشند تا بحق کشته باشی. ملک بخندید. وزیر را گفت: چه مصلحت می بینـــــی؟ گفت: ای پادشاه از بهر خدای به صدقه گور پدرت این شوخ دیده را رها کن تا مرا در بلائی نیفگند. گناه از من است که قول حکما معتبر نداشتم که گفتند ـ
چــــو کـــردی با کلوخ انداز پیکــار
سر خود را به دست خــود شکستی
چـــو تیر انداختی در روی دشمـــن
حــذر کن کانـــدر آماجش نشسـتــی
حکایت
درویشی مجرد به گوشه صحرائی نشسته بود. یکی از پادشاهان بر او بگذشت. درویش از آنجا که فراغ ملک قناعت است سر بر نیاورد و التفاتی نکرد. سلطان از آن جا که سطوت سلطنت است بهم بر آمد و گفت: این طایفه خرقه پوشان امثال حیوانند و اهلیت و آدمیت ندارند. وزیر نزدیکش آمد و گفت: ای درویش پادشاه وقت بر تو بگذشت چرا سر بر نیاوردی و شرایط ادب بتقدیم نرساندی؟ گفت: مللک را بگوی که توقع خدمت از کسی دار که توقع نعمت از تو دارد. دیگران بدان که ملوک از بهر پاس رعیتند نه رعیت از بهر طاعت ملوک ـ
پادشه پاسبـــان درویــــش است
گرچه نعمت به فر دولت اوست
گوسفنـــد از برای چوبان نیست
بلکه چوپان برای خدمت اوست
حکایت
فقیره دوریشی حامله بود. مدت حمل بسر آورده و مر این درویش را همه عمر فرزند نیامده بود.گفت: اگر خدای عزوجل مرا پسری دهد جز این خرقه که پوشیده دارم هر چه ملک من است ایثار درویشان کنم . اتفاقاً پسر آورده و سفرهء درویشان به موجب شرط بنهاد. پس از چند سال که از سفر شام باز آمد به محلت آن دوست بر گذشتم و از چگونگی حالش خبر پرسیدم. گفتند: به زندان شحنه درست. سبب پرسیدم کسی گفت: پسرش خمر خورده است و عربده کرده و خون کسی ریخته و خود از میان گریخته. پدر را به علت او سلسه درپای است و بند گران بر دست. گفتم: این بلا را به حاجت از خدای عزوجل خواسته است ـ
زنان بار دای مـــــرد هشیـــار
اگر وقت ولادت مــار زاینـــد
از آن بهتر به نزدیک خردمنـد
که فرزندان نا همــوار زاینـــد



