تبليغاتX
<%@ Language=JavaScript %> گنج ادب
گنج ادب
گنجینه ادب و عرفان پارسی

ارمغان

چگونه ماهی خود را به آب می سپرد !

به دست موج خیالت سپرده ام جان را .

فضای یاد تو ، در ذهن من،

                                  چو دریایی ست .

بر آن شکفته هزاران هزار نیلوفر .

درین بهشت برین،

                       چون نسیم می گذرد،

چه ارمغان برم آن خنده ی گل افشان را ؟

 

یکم مرداد 1386 ساعت 4:41 AM|نوشته شده توسط ROOZBEH | موضوع: فریدون مشیری | لينک ثابت |

دریا...

یک سینه بود و این همه فریاد !

می برد بانگ خود را ،

                          تا برج آسمان

می کوفت مشت خود را

                          بر چهره زمان !

زنجیر می گسست ،

دیوار می شکست...

انگار، حق خود را می خواست !

 

می رفت و خشمگین تر، بر می گشت .

می ماند و سهمگین تر، بر می خواست

 

تنها ،

اما شکوهمند ،

            توانا :

دریا .

بیست و دوم تیر 1386 ساعت 1:42 AM|نوشته شده توسط ROOZBEH | موضوع: فریدون مشیری | لينک ثابت |

                                                           فریدون مشیری

فریدون مشیری در تهران چشم به جهان گشود. دروره ی ابتدایی و وسط را درمشهد و تهران به انجام رسانید. و چندی نیز در رشته ی ادبیات در دانشگاه تهران ادامه تحصیل داده و در وزارت پست و تلگراف و تلفن بعد از سی سال خدمت بازنشسته گردید. آثار او از هجده سالگی  بطور پراکنده در مطبوعات انتشار یافت و با استقبال فراوان مردم روبرو گردید. تاکنون از اشعر او کتاب های  تشنه طوفان  به سال 1334  گناه دریا  به سال 1335، نایافته  به سال 1336، ابر  سال 1340،  ابر و کوچه سال 1346 بهار را باور کن  سال 1347 منتشر گردید.

که بعضی بکلی نایاب و بعضی به چاپهای  سوم و چهارم رسیده است. در سال1348 نیز مجموعی از کتابهای یاد شده به نام پرواز با خورشید انتشار یافته است. آثار جدید او و آثار قدیمی نامبرده در سالیان اخیر بطور متوالی در کتابهای مختلف چاپ و به دوستاران شعر و ادب عرضه گردیده است.

فریدون مشهیری به سال 1332 ازدواج کرده و دارای پسر و دختری به نامهای ، بهار و بابک می باشد. آثار طنزی او در روزنامه توفیق منتشر می شد.

او هم اکنون در دل خاک به بزر گان ادب پارسی همچون نیما و شاملو و اخوان و فروغ و... پیوسته است.

 

فلسفه حیات!

 

موج ز خود رفته رفت

ساحل افتاده ماند.

 

این، تن فرسورده را،

پای به دامن کشید.،

و آن سر آسوده را،

سوی افق ها کشاند.

ساحل تنها به درد

در پی او ناله کرد:

موج سبکبال من،

بی خبر از حال من،

پای تو در بند نیست!

 

 

هستم اگر میروم  ! خوش تر از این پند نیست.

بسته به زنجیر را لیک خوش آید نیست.

 

ناله خاموش او، در دلم آتش فکند

رفتن؟ کدام؟ ای دل اندیشمند؟

گفت: به پایان راه، هر دو به هم می رسند!

 

عمر گذر کرده را غرق تماشا شدم :

سینه کشان همچو موج، راهی دریا شدم

هستم اگر می روم، گفتم و رفتم چو باد

تن، همه شوق و امید، جان همه آوا شدم

بس به فراز و نشیب، رفتم و باز آمدم،

 

ز آن همه رفتن چه سود؟ خشت به دریا زدم !

شوق در آمد ز پای، پای درآمد به سنگ

 و آن نفس گرم تاز، در خم و پیچ درنگ .،

اکنون،  دیگر،  دریغ به قضا داده است!

موج زخود رفته بود، ساحل افتاده است!

شانزدهم تیر 1386 ساعت 3:24 AM|نوشته شده توسط ROOZBEH | موضوع: فریدون مشیری | لينک ثابت |