
ابوعبدالله جعفرابن محمد رودکی در تاريخ ادب ايران به عنوان پدر شعر فارسی شهرت دارد. وی در قرن وم هجری قمري/ نيمه دوم قرن نهم ميلادی در روستای بنج رودک، دوفرسنگی سمرقند، زاده شد و در همان روستای زادگاه خويش از جهان رفت. وی از نوجوانی، قرآن را از بر داشت و با صدايی دلکش می خواند و از استادی بنام ابولعبک بختيار، درس نواختن بربط می گرفت. به زودی شهرت خنياگری و آواز خوش او با شعرهايی که خود می سرود، به همه جا رسيد و امير خراسان، نصربن احمد سامانی، را واداشت تا او را به دربار خويش بخواند.رودکی در دربار سامانيان که ايرانيانی آزاد انديش و هنرپرور بودند، از مکنت و تجمل بسيار برخوردار شد. نوشته اند هنگامی که رودکی همراه نصربن احمد از هرات به بخارا می رفت چهارصد شتر زيربنه او بود. وی مردانی بزرگ چون امير نصر سامانی، ماکان کاکی از سرداران و اميران بزرگ ديلمی و ابوالفضل بلعمی وزير دانشمند دربار سامانی را، که جايزه های کلان به او می دادند، در اشعار بسيار زيبا و استادانه خويش ستوده است. با اين همه، رودکی شاعری ستايشگر نبود. شعرش روان، ساده، دل انگيز و سرشار از شوق و ستايش لذات و شادی های زندگی است. و ... برای خواندن ادامه ی متن به قسمت ادامه ی اشعار مراجعه فرمایید...
قصاید و قطعات و ابیات پراکنده ی به هم پیوسته
گر من این دوستی تو ببرم تا لب گور
بزنم نعره ولیکن ز تو بینم هنرا
اثر میر نخواهم که بماند به جهان
میر خواهم که بماند به جهان در اثرا
هر کرا رفت، همی باید رفته شمری
هر کرا مرد، همی باید مرده شمرا
□
پوپک دیدم به حوالی سرخس
بانگک بر برده با بر اندرا
چادرکی دیدم رنگین برو
رنگ بسی گونه بر آن چادرا
ای پرغونه و باژگونه جهان
مانده من از تو به شگفت اندرا
□
جهانا چنینی تو با بچگان
که گه مادری و گاه مادندرا
نه پاذیر باید ترا نه ستون
نه دیوار خشت و نه زآهن درا
□
به حق نالم ز هجر دوست زارا
سحر گاهان چو بر گلبن هزارا
قضا، گر داد من نستاند از تو
ز سوز دل بسوزانم قضا را
چو عارض برفروزی میبسوزد
چو من پروانه بر گردت هزارا
نگنجم در لحد، گر زان که لختی
نشینی بر مزارم سوکوارا
جهان اینست وچونینست تا بود
و همچونین بود اینند، یارا
به یک گردش به شاهنشاهی آرد
دهد دیهیم و تاج وگوشوارا
توشان زیر زمین فرسوده کردی
زمین داده بریشان بر زغارا
از آن جان تو لختی خون فسرده
سپرده زیر پای اندر سپارا
□
گرفت خواهم زلفین عنبرین ترا
به بوسه نقشکنم برگ یاسمین ترا
هر آن زمین که تو یک ره برو قدم بنهی
هزار سجده برم خاک آن زمین ترا
هزار بوسه دهم بر سخای نامهی تو
اگر ببینم بر مهر او نگین ترا
به تیغ هندی گو: دست من جدا بکنند
اگر بگیرم روزی من آستین ترا
در مدح نصرین احمد
حاتم طایی تویی اندر سخا
رستم دستان تویی اندر نبرد
نی، که حاتم نیست با جود تو راد
نی، که رستم نیست در جنگ تو مرد
□
چون بچهی کبوتر منقار سخت کرد
هموار کرد پر و بیوگند موی زرد
کابوک را نخواهد، شاخ آرزو کند
وز شاخ سوی بام شود بازگرد گرد
ابیات پراکنده از مثنوی های اوزان دیگر مثنوی بن مضارع
ای بلبل خوش آوا، آوا ده
ای ساقی ، آن قدح باما ده
□
جوانی گسست و چیره زبانی
طبعم گرفت نیز گرانی
□
با صد هزار مردم تنهایی
بی صد هزار مردم تنهایی
ادامه مطلب



