بیشتر عمر خود را در سرزمین هند به سر برد. ابتدا در دستگاه غزنویان عزت و مقامی یافت. اما به سعایت بد خواهان گرفتار شد و هفت سال در قلعه ی «دهکـ » و «سو» وسه سال در قلعه ی «نای» هشت سال در قلعه ی« مرنج »در زندان به سر بردمسعود در سال های اسارت، قصاید زیادی در شرح احوال خویش در زندان سرود که به « حبسیه» (حبسیات) معروف است.
این شعر رو سعی کردم تا انجایی که امکان داشت به صورت خلاصه بنویسم تا مفهوم اصلی شاعر رو برسونه و به قول خود شاعر:
قصه چه کنم دراز، بس باشد چون نیست گشایشی زگفتارم
داستان سیه روزی و توسل به خواجه بونصر
شخسی به هزار غم گرفتارم در هر نفسی به جان رسد کارم
بی زلت و بی گناه محبوسم بی علت و بی سبب گرفتارم
خورده قسم اختران به پاداشم بسته کمر آسمان به پیکارم
محبوس و طالع است منحوس غمخوارم و اختر است خونخوارم
امروز به غم فزون ترم از دی وامسال به نقد کمتر از پارم
طومار ندامت است طبع من حرفی است هر آتشی ز طومارم
یاران گزیده داشتم روزی امروز که شد که نیست کس یارم
هر نیمه شب آسمان ستوه آید از گریه سخت و ناله ی زارم
زندان خدایان که و من که ! ناگه چه قضا نمود دیدارم؟
بندی است گران به دست و پایم در شاید که بس ابله و سبک بارم!
محبوس چرا شدم ، نمی دانم دانم که نه دزد ونه عیارم
آخر چه کنم من و چه بد کردم تا بند ملک بود سزاوارم ؟
تر سیدم و پشت بر وطن کردم گفتم من و طالع نگونسارم
بسیار امید بود در طبعم ای وای امید های بسیارم !
قصه چه کنم دراز، بس باشد چون نیست گشایشی زگفتارم
ای بخت بد که هیچ نبود من از تو شاد هر لحظه ز زخم تو درد دگر کشم
بس آب گرم و باد خنک هر شبی که من از دیدگان ببارم و از سینه برگشتم
یا پاره کن به قهر گریبان عمر من یا دامنی بده که در آن پای در کشم
مسعود سعد سلمان
یکم تیر 1385 ساعت 4:41 AM|نوشته شده توسط ROOZBEH | موضوع: مسعود سعد سلمان | لينک ثابت |



