نوشتن از فروغ آسان نیست .
زنی که بتواند در جوانی مفاهیم ماندگار و بالنده ای چون « پرواز را به خاطر بسپار ، پرنده مردنی است » را به ادبیات کشوری تقدیم کند که بزرگانی چون مولانا و حافظ را در خود پر ورانده است ، کسی نیست که بشود او را با حساب سال و ماه و مداراک تحصیلی و جایزه های ادبی ارز یابی و توصیف کرد .فروغ فرصت چندانی برای زندگی نداشت و گویی این را خودش بهتر از هر کسی میدانست ، برای همین هم در دوران عمر کوتاه خود ، از آموختن ها ، هر چه را می توانست در خدمت شعر بگیرد ، آموخت و لحظه ای هم از تجربه کردن باز نماند.فروغ در 15 دیماه سال 1313در امیریه تهران متولد شد و جسم فروغ در 26 بهمن 1345 به گورستان ظهیرالدوله سپرده شد.
غزل
چون سنگها صداي من را گوش مي کني
سنگي و ناشنيده فراموش مي کني
رگبار نوبهاري و خواب دريچه را
از ضربه هاي وسوسه مغشوش مي کني
دست مرا که ساقه ي سبز نوازش است
با برگهاي مرده هم آغوش مي کني
گمراه تر از روح شرابي و ديده را
در شعله مي نشاني و مدهوش ميکني
اي ماهي طلايي مرداب خون من
خوش باد مستيت ، که مرا نوش مي کني
تو دره ي بنفش غروبي که روز را
بر سينه مي فشاري و خاموش مي کني
در سايه ها ، فروغ توبنشست و رنگ باخت
او را به سايه از چه سينه پوش ميکني؟
اشعار فروغ
ادامه مطلب



